تبليغاتX
ماجراهای من و اورکلاکینگ - از اول اول اولش...
همه با هم اورکلاک!
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود، غیر از خدا یه اورکلاکر نشسته بود. اورکلاکره خیلی خدا بود، استاد سوزوندن سی پی یو و مادربردها بود، اما حالا غم دلش رو گرفته بود، واسه همین، زانو به بغل، یه گوشه ای نشسته بود! اما چرا اورکلاکر قصه ما این همه غصه داشت؟ توی دلش این همه حرف نگفته داشت؟ اور کلاکر قصه ما، واسه خودش کسی بود، توی سرها سری داشت، خیلی چیزها می دونست، فروم باز ماهری بود! اما دریغ، بدون هیچ توقعی. بی هیچ امید تنهای تنها، از زور غصه، چشم هاش نمی دید! رفیقاش و دعوت کرده بودند، اون ها رو جزو آدم ها آورده بودن، به یه چیزی که خارجکی های با ادعا، با کلی قر و ناز و ادا، اسمش رو گذاشته بودند فستیوال اورکلاک و کلی سرو صدا کرده بودند مثل کولاک! اما اون نمی دونست چرا، نمیتونه بره توی این ماجرا! اما مثل اینکه خدا باهاش یار بود و اسه همین همه کارهاش راست بود. یه رفیقی داشت که از خیلی قدیم ها اون رو میشناخت! از قضای روزگار، این آدم بی قر و ادوار، بعد از اینکه کلی دور خودش چرخیده بود مثل پرگار، توی همون شرکت بزرگ و پر افتخار (!) که همه می گفتند اسمش آواژنگه و باعث این همه سرو صدا و دنگ و فنگه و می خواد این فستیوال رو برگزار کنه تا همه اورکلاکر های رو آواره کنه، یه کاره ای بود، کاره ای که نه، یه کارمند ساده ای بود! اسمش بهزاد بود و فامیلش فرخی، یه آدمی که می تونی باهاش تا تهش بری! زنگ زد به اورکلاکر قصه ما و این تازه شد آغاز ماجرا!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:10  توسط بهزاد فرخی  |